ذبيح الله صفا

958

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گفت رضوان حور را برخيز و استقبال كن * خيمه بر صحراى جنت مىزند ابن يمين از اشعار اوست : اهل خرد كه دُنيى فانى طلب كنند * جز بر سه‌چيز نيست در آن حالشان نظر يا بر كمال مكنت يا اكتساب جاه * يا بر حصول عزّت اين دهر خيره‌سر خواهى كه دسترس بودت بر مراد دل * بشنو به گوش جان ز من اين پند معتبر گر آرزوى عزّت جاويد بايدت * بركن دل از جهان كه حياتيست مختصر ور بهر سيم و زر پى دنيا همى روى * بارى بكوش تا بودت عقل راهبر پايت مگر بگنج قناعت فرو رود * تا در كَفَت چو خاك شود بىعيار زر ور ميل خاطرت سوى آسايش دلست * پس جان خود مكن هدف ناوَكِ خطر زحمت مَكَش كه روزىِ خلقان مُقدَّرست * آن را بجهد مىنتوان كرد بيشتر * * چون جامهء چرمين شمرم صحبت نادان * زيراكه گران باشد و تن گرم ندارد از صحبت نادان بترت نيز بگويم * خويشى كه توانگر شد و آزرم ندارد زين هردو بتردان تو شهى را كه در اقليم * با خنجر خونريز دلِ نرم ندارد زين هرسه بتر نيز بگويم كه چه باشد * پيرى كه جوانى كند و شرم ندارد * * مرا تاى نانى كه درخور بود * بدست آورم از رَهِ دِهَقَنَت چو دو نان نخواهم نمودن دگر * براى دو نان پيش كس مسكنت من و كُنج آزادگى بعد ازين * زهى پادشاهى زهى سلطنت * * استاد كارخانهء فطرت به هيچ وقت * از بهركس بنقش وفا ديبهى نبافت چون رستم زمانه بدستان گشاد دست * اسفنديار روى تن از وى امان نيافت افتاد در كشاكش ايام چون كمان * آنك او بتير فكرت خود موى مىشكافت